تبليغاتX
یا مولاجان علی مددی

فلسفه خدائي


 ميگم بهش کجائي؟


ميگه: همين طرفام.


ميگم، چرا کمتر تو رو تو نمازخونه مي بينم؟


ميگه: اي بابا دلت خوشه، با اين همه مشکل و گرفتاري کي حال داره نماز بخونه؟


ميگم، مگه ضرر داره چند دقيقه بياي اينجا و بعد بِري سراغ کارِت؟


ميگه: يه ديقه هم يه ديقست.


ميگم،‌ نترس بابا ضرر نمي‌کني، اين کارِت اگه بعداً ارزش پيدا کُنه خيلي خوشحال مي شي و اگه ارزش پيدا نکنه بازم خيلي ضرر نکردي.


ميگه : چطور؟


ميگم، بزار برات يه مثال بزنم روشن بشي؛ اگه از تهرون بخواي بري اصفهان و بهت بگن کرايه ماشين اصفهان رفت و برگشت ده هزار تومنه و تو فقط 12 هزار تومن با کرايه بين راهي برداري بعداً برات تو راه مشکلي پيش بياد ناراحت نمي شي؟ نه؟ يه کم اضافه بار (پول) که ضرر نداره ؟ خرج نشد برمي گرده تو خونَت؟


ميگه: اي بابا ولمون کن، کي رفته اون دنيا خبر آورده؟ کجا گفتن بايد نماز بخونيم؟


ميگم، نه اينطور نيست، هم تو قرآن اومده و هم اهلبيت (ع) گفتن و هم عقل حکم مي کنه که دست خالي به سفر (آخرت) نريم ، ضمن اينکه افرادي هم در عصر ما در حيات بعد از مرگ، خبر از اون عالم آوردن که تلوزيون هم گوشه‌اي از اونو چند وقت پيش نشون داد، مثلاً همين کتاب « سياحت غرب»  رو که اسمشو شنيدي يا فيلمشو که ديدي ؟ اين قضيه رو آيت اله آقا نجفي در حوادثي که در عالم برزخ براش اتفاق ميفته و دوباره به دنيا بر ميگرده نوشته، و ازش فيلم درست کردن و هر چي گفته مطابق روايت اهلبيت (ع) هست.


ميگه: نه بابا؟ اينا راسته؟


گفتم، بزار يه داستان برات بگم؛ يکي از استاداي دانشگاه بوئين زهرا تو نماز جماعت که اومده بود همونجا برگشت گفت: بزاريد براتون يه قضيه‌اي  بگم که براي خودم اتفاق افتاده؛ گفت: من يه فاميلي داشتم که با هم خيلي رفيق بوديم؛ بعد از مردنش تا مدتي هر شب به خوابم ميومد، بعد مدتي  ديگه به خوابم نيومد تا يک سال گذشت و دوباره به خوابم اومد، بهش گفتم فلاني چند وقت بود که به خوابم نميومدي کجا بودي؟ گفت: تو اين مدت داشتند از من حساب و کتاب مي‌کردن، دو چيز به دادم رسيد، يکي نمازام  بود که تو دنيا خونده بودم، يکي هم اسمم که علي بود، هر وقت فرشته ها ميومدند منو عذاب کنند از اسمم شرم مي کردند.


گفت: خوب که چي؟


گفتم، همين ديگه، نماز تو اون دنيا که شکي توش نيست ميتونه آدمو نجات بده، البته اسم خوب هم کمک خوبيه.


گفت: بد نمي گي، ببينم چي مي شه، اگه تونستم با خودم کنار بيام نمازم رو مي خونم .


گفتم، در مورد اين مسئله خوب فکر کن، حتماً به يه نتيجه خوب مي رسي.


گفت: باشه ، اينم بخاطر تو.


گفتم، موفق باشي، تو نمازخونه ببينمت .


گفت: ممنون، خدا نگهدار


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:8  توسط  سید ابراهیم اسکندری  |