|
یک دوره فشرده MCHEجهت آماده سازی دانشجویان در مقطع کارشناسی جهت امتحان PHD برگزار می شود. تاریخ ثبت نام 8/5/86 لغایت 14/5/86 تاریخ شروع کلاسها:22/5/86 کلاسها به مدت یک ماه و نیم و به صورت فشرده برگزار می گردد. جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن های: 66902126-09329212385-09122034335 تماس حاصل نمایید.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:51  توسط سید ابراهیم اسکندری
|
هفت، رقمی اسرارآمیز و مقدس
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 10:6  توسط سید ابراهیم اسکندری
|
جمعى از مسيحيان به همراه راهب خود به مدينه آمده به مسجد وارد شدند و همراه خود قطعات طلا و اموال گرانقيمتى آورده بودند.
راهب در مسجد، خود را به جمعيتى كه در مسجد در حضور ابوبكر بشسته بودند رسانيد و پس اداى احترام ، گفت : كدام يك از شما خليفه پيامبر و امين دين است ؟ حاضران به ابوبكر نگاه كرد و گفت نام تو چيست ؟ ابوبكر نگاه كرد و گفت : نام تو چيست ؟ ابوبكر: نام من عتيق است . راهب : ديگر چيست ؟ ابوبكر: نام ديگرم صديق است . راهب : ديگر چيست . ابوبكر: نام ديگرى ندارم . راهب : مقصود من تو نيستى ، شخص ديگرى است . ابوبكر: منظور تو چيست ؟ راهب من همراه جمعى از روم آمده ام و بار شتر من ، طلا و نقره است ، منظور من از پيمودن راه طولانى و آمدن به اينجا اين است كه مسائلى از خليفه پيامبر صلى الله عليه وآله بپرسم ، كه اگر پاسخ صحيح داد، آئين اسلام را بپذيرم و از امر خليفه رسول خدا صلى الله عليه وآله اطاعت نمايم ، و ضمنا اموالى را با خود آورده ام تا آن را بين مسلمين تقسيم كنم . و اگر خليفه نتوانست پاسخ دهد، به وطن باز گردم . ابوبكر گفت : مسائل خود را بپرس . راهب : شما بايد به من امان و آزادى بدهى كه مورد آزار قرار نگيرم . ابوبكر: در امان هستى بپرس . راهب : به من خبر بده 1- آن چيست كه براى خدا نيست ، 2- و در نزد خدا نيست 3- و خدا آن را نداند؟! ابوبكر در پاسخ اين سه سؤ ال متحير شد، پس از سكوت طولانى ، به بعضى از اصحاب گفت كه عمر را حاضر كنيد. عمر اطلاع دادند و به مجلس آمد، راهب رو به عمر كرد و سؤ الات خود را مطرح كرد، او نيز از پاسخ درمانده شد، سپس عثمان را خبر كردند و به مسجد آمد، راهب از او پرسيد، تا او نيز دز جواب درمانده شد (همهمه در مسجد افتاد و مى گفتند خدا همه چيز را مى داند و همه چيز در نزد او هست ، اين چه سؤ الهاى نامناسبى است كه راهب مى پرسد؟!) راهب گفت : اينها پيروان بزرگوارى هستند ولى متاءسفانه به خود مغرور شده اند، سپس تصميم گرفت تا به وطن باز گردد. در اين هنگام سلمان با سرعت به حضور امام على (ع ) آمده و جريان را به او خبر داده و از آن حضرت استمداد نمود تا آبروى اسلام را حفظ كند. امام على عليه السلام با دو فرزندش حسن و حسين عليه السلام وارد مسجد شد، وقتى كه جمعيت مسلمين او را ديدند، شادمان شدند و تكبير گفتند، برخاستند و با احترام ، آن حضرت را به پيش خواندند. ابوبكر به راهب گفت : كسى كه تو مى خواستى حاضر شد هر چه سؤ ال دارى از او بپرس . راهب به آن حضرت رو كرد و گفت : نام تو چيست ؟ على : نام نزد يهود اليا و نزد مسيحيان ايليا و نزد پدرم على و نزد مادرم حيدر است . راهب : چه نسبتى با پيامبر دارى ؟ على : او برادر و پسر عموى من است و من داماد او هستم ، راهب : به حق عيسى عليه السلام مقصود و گم شده من تو هستى ، اكنون به من خبر بده : آن چيست كه براى خدا نيست ، و در نزد خدا نيست ، و خدا آنرا نمى داند؟! على : آنكه براى خدا نيست ، فرزند و همسر است ، و آنكه در نزد خدا نيست ، ظلم است كه در نزد او نسبت به بندگان نيست ، و آنكه خدا آن را نمى داند، شريك است كه در ملك خود آن را براى خود نمى داند. راهب تا پاسخهاى على را شنيد برخاست و زنار و كمر بند خود را باز كرد و كنار گذاشت و سر امام على عليه السلام را در آغوش گرفت و بين دو چشم آن حضرت را بوسيد و گفت : گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يكتا نيست ، و محمد صلى الله عليه وآله رسول خدا است و تو جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله و امين امت و معدن حكمت و اين دين و سرچشمه علم و برهان هستى ، نام تو در تورات اليا و در انجيل ايليا و در قرآن على و در كتابهاى پيشين حيدر است ، من تو را وصى به حق پيامبر صلى الله عليه وآله يافتم ، و تو بعد از پيامبر صلى الله عليه وآله سزاوار است كه تو در اين مجلس بنشينى ، بگو بدانم سرگذشت تو با اين قوم چيست ؟ امام على عليه السلام در پاسخ خلاصه اى به او داد. آنگاه راهب برخاست و همه اموال خود را به آن حضرت تقديم كرد، امام على عليه السلام آن را گرفت و در همان مجلس بين مستمندان مدينه تقسيم نمود، راهب و همراهان در حالى كه مسلمان شده بودند به وطن باز گشتند.(97)
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:43  توسط سید ابراهیم اسکندری
|
|
|